باب و مارتی برای گاو برانکس: دیگه وقتشه که این فیلم رو بسازیم

fight night 3 071108

جیک لاموتا مشت‌زن میان وزن آمریکایی و قهرمان ایتالیایی‌تبار مشت زنی سال ۱۹۲۱ در محله برانکس شهر نیویورک به دنیا آمد. پدر جیک او را در سنین کودکی مجبور می‌کرد تا در خیابان با کودکان دیگر مشت‌زنی بکند، معرکه‌گیری‌های خیابانی رهگذران را برای تماشا جلب می‌کردند و از شرط بندی‌ها پولی به جیب می‌زدند و به ازای هر مبارزه درآمد ناچیزی از پول خردها نصیب مشت‌زنان خردسال می‌کردند. هر چند از این پول چیزی به جیک نمی‌رسید و پدرش همه پول را از او می‌گرفت تا برای پرداخت اجاره خانه جمع کند.

jake-lamotta
جیک لاموتای جوان

جیک ۱۹ ساله بود که وارد مشت‌زنی حرفه‌ای شد. او در طول نزدیک به ۱۲ سال مشت‌زنی حرفه‌ای موفق شد مقام قهرمانی میان وزن جهان را از آن خود کند و با لقب‌های «گاو برانکس» و «گاو خشمگین» به یکی از مشهورترین کشتی‌گیران زمان خود بدل شود. یکی از مهمترین ویژگی‌های مبارزه جیک لاموتا توانایی او در تحمل تعداد زیادی ضربه در طول یک مسابقه بود. او هیچ‌گاه از رقیبش فاصله نمی‌گرفت و در تمام طول مسابقه در نزدیکی رقیب می‌ایستاد تا با دریافت بیشترین ضربه او را خسته کند.

در یکی از معروف‌ترین مسابقات جیک لاموتا با بوکسور معروف «شوگر ری رابینسون» جیک نزدیک به ۱۳ راند در مقابل ضربات سهمگین شوگر ری مقاومت کرد. هر چند نهایتاً این مسابقه را به شوگر ری باخت اما در طول ۱۳ راند حتی یک بار هم زمین نخورد تا نهایتاً پس از پایان مسابقه روی طناب‌های کنار رینگ فرو بیافتد.

اما بیش از هر چیز زندگی عجیب و شخصیت خودویرانگر و خشن لاموتا بود که باعث شد پس از انتشار زندگی‌نامه‌اش تهیه‌کنندگان هالیوود برای ساختن فیلمی از روی آن به فکر بیافتند. او بعد از ۱۲ سال مشت‌زنی حرفه‌ای و عدم موفقیت در اوزان بالاتر بازنشسته شد و به فکر ایجاد کافه‌های زنجیره‌ای و هنرپیشگی افتاد. او در کافه خود به عنوان کمدین روی صحنه می‌رفت و حاضران را سرگرم می‌کرد. او همچنین در چندین فیلم هالیوودی هم در نقش‌هایی کوچک بازی کرده‌است، از جمله در فیلم بیلیارد باز در نقش کوتاه یک کافه‌چی همبازی پل نیومن شد. او چندین کتاب درباره زندگی و حرفه‌اش منتشر کرده‌است.

aaa1-1050x591

مارتین اسکورسیزی در بیمارستان بستری بود که رابرت دنیرو برای ملاقاتش به اتاق آمد و کتابی را روی تخت انداخت و گفت: «دیگه وقتشه که این فیلم رو بسازیم

بگذارید کمی به عقب‌تر برگردیم. باب یا رابرت دنیرو سال ۱۹۶۳ وقتی ۲۰ سال سن داشت اولین فیلمش را بازی کرد. این فیلم با عنوان مهمانی عروسی توسط برایان دی‌پالما کارگردان معروف و دوست صمیمی دنیرو ساخته‌شده‌بود. با وجود بازی در این فیلم تا ۵ سال بعد تصویر باب رنگ پرده نقره‌ای را ندید.

زمانی که سال ۱۹۶۹ باب در کمدی «خوشامدگویی» برایان دی‌پالما بازی کرد و موفق شد برای اولین بار روی پرده سینما برود (فیلم اول باب «مهمانی عروسی» بعد از ۶ سال وقفه و یک سال پس از «خوشامدگویی» روی پرده رفت.)

از سوی دیگر مارتی هم با فیلم «کسی که در خانه‌ام را می‌زند» توانست شهرت درست و حسابی برای خود دست و پا کند و با کارگردانان جوان و آینده‌دار آن زمان مانند زمه‌کیس، اسپیلبرگ، کاپولا، دی‌پالما و لوکاس رفیق شود. این درست یک سال پس از نمایش فیلم «خوشامدگویی» دی‌پالما بود، فیلمی که بازی باب در آن چشم مارتی را گرفت. مارتی از برایان دی‌پالما خواست تا او را با این هنرپیشه خارق‌العاده آشنا کند.

باب و مارتی

raging-bull-scorsese2

این آشنایی آغاز دوستی بلندمدتی بود که به چندین همکاری بسیار موفق منتهی شد. اولین همکاری این دو «خیابان پایین‌شهر» بود که در تیتراژ انتهایی آن مارتی از برایان دی‌پالما برای معرفی باب به او تشکر می‌کند.

برگردیم به بیمارستان، بعد از سه همکاری در فیلم‌های «خیابان پایین شهر»، «نیویورک نیویورک» و فیلم مشهور «راننده تاکسی» بود که به سکانس بیمارستان می‌رسیم. جایی که مارتی به علت مصرف بیش از اندازه کوکائین در بیمارستان بستری شده‌است.

فراموش نکنید در مورد مارتین اسکورسیزی فراک پوش و پاپیونی موقر و میان‌سال صحبت نمی‌کنیم، در مورد هیپی مو بلند با ریش انبوه صحبت می‌کنیم که در هنگام ساخت فیلم نیویورک نیویورک عاشق هنرپیشه زن فیلم لیزا مینلی شد و در همان روزگار به شدت به مصرف کوکائین معتاد شد.

به هم خوردن رابطه مارتی با لیزا به شدت او  را افسرده کرد و او را بیشتر در سو مصرف مواد مخدر فرو برد. مارتین اسکورسیزی چندین بار گفته‌است که رابرت ونیرو جان او را نجات داده‌است و منظور او از نجات دادن جان، همین اصرار باب در بیمارستان برای ساخت یک فیلم جدید است.

زنگ کتابخوانی پدرخوانده

02b00fa21e384bb6157f5de8e442087c
باب دنیرو همراه با فرانسیس فورد کاپولا در پشت صحنه پدرخوانده

باب چندین بار به این کتاب اشاره کرده‌بود و از مارتی خواسته‌بود تا فیلمی بر اساس آن بسازد. کتاب مورد نظر خودزندگینامه جیک لاموتا بوکسور حرفه‌ای و قهرمان میان‌وزن ایالات متحده آمریکا بود. ماجرای آشنایی باب با این کتاب به چند سال قبل بر می‌گشت.

زمانی که فرانسیس فورد کاپولا برای قسمت دوم پدرخوانده بازیگر انتخاب می‌کرد و به یاد تصویر جوانی ایتالیایی‌تبار افتاد که برای سه نقش دون کورلئونه، سانی کورلئونه و مایکل کورلئونه در قسمت اول فیلم تست داده‌بود. این جوان کسی نبود جز باب دنیرو. زمان‌های انتظار طولانی جلسات فیلم‌برداری پدرخوانده ۲ زمانی بود که باب برای خواندن این کتاب اختصاص داد.

هر چند باب از شیوه نگارش و سبک کتاب خوشش نیامده بود، اما اصل داستان زندگی جیک لاموتا او را هیجان زده‌کرد. بعد از تمام کردن کتاب بلافاصله سراغ مارتی رفت که در حال کارگردانی فیلم «آلیس دیگر اینجا زندگی نمی‌کند» بود و پیشنهاد ساخت فیلم را به او داد. اما مارتی از فیلم‌های ورزشی بیزار بود. مارتی هیچ وقت اهل ورزش نبود. در سنین کودکی به علت بیماری آسمش هیچ وقت ورزش نمی‌کرد، عقاید مارتی در مورد ورزش این‌ها بود: «بوکس خسته‌کننده‌ست» و «هر چی که توش توپ باشه بی‌خوده

باب انقدر اصرار کرد و ادای جیک لاموتا را در بیمارستان در آورد تا عاقبت مارتی قانع شد فیلم را بسازد. فیلمی که به یکی از شاهکارهای سینمایی و به اعتقاد بسیاری به بهترین فیلم مارتین اسکورسیزی بدل شد. در‌واقع با این فیلم باب نه تنها زندگی مارتی را نجات داد، بلکه او را باز هم به اوج حرفه‌اش بازگرداند.

پیش‌تولید

raging-bull-raging-bull-11-03-1981-19-12-1980-2-g

کتاب را جیک لاموتا خودش به همراه پیتر سوج و جوزف کارتر نوشته‌بود. اروین وینکلر، تهیه کننده‌ای که دونیرو پیدا کرد تا فیلم را بسازد، کتاب را به ماردیک مارتین داد تا بر اساس آن یک فیلمنامه بسازد.

فیلمنامه ماردیک مارتین بسیار ساده و از نظر سیر زمانی مستقیم بود. رابرت دنیرو پس از مطالعه فیلمنامه از نتیجه راضی نبود و آن را به پل شریدر داد تا بازنویسی کند.  پل شریدر همان کسی بود که پیش از این در نگارش فیلمنامه راننده تاکسی یک همکاری موفق با باب و مارتی پشت سر گذاشته‌بود. پل شریدر تا جایی که می‌توانست فیلم‌نامه را با ماجراهای عجیب و غریب پر کرد و خط سیر آن را به هم زد.

وقتی دنیرو، وینکلر و اسکورسیزی فیلم‌نامه را دیدند متوجه شدند خشونت فیلم بسیار زیاد است و حتی امکان دارد چنین فیلمی با این همه صحنه‌های خشن اصلا اجازه پخش پیدا نکند. بعدها در مصاحبه‌ای پل شریدر اشاره می‌کند که خیلی از صحنه‌های عجیب و غریب و خشن فیلم را تنها برای تجربه‌ای جدید به فیلم اضافه کرده‌است و اصلاً چنین موفقیتی را برای این فیلم پیش‌بینی نمی‌کرد.

اولین تلاش اسکورسیزی برای ساخت فیلم ضبط کردن تعدادی راش از تمرین رابرت دنیرو روی رینگ بود، اما یکی از دوستان مارتی در هنگام نمایش خصوصی بخشی از این راش‌ها اشاره کرد رنگ دست‌کش‌های رسمی بوکس در آن زمان با رنگ استفاده شده توسط رابرت دنیرو متفاوت است.

مساله رنگ دست‌کش‌ها در کنار خشونت زیاد فیلم باعث شد تا اسکورسیزی برای فرار از سانسور صحنه‌های خونریزی و البته مشکلات دیگر تصمیم بگیرد فیلم را سیاه و سفید فیلم‌برداری کند. همین عدم وجود رنگ باعث شد تا در صحنه‌های خونریزی اسکورسیزی بدون نگرانی از شربت شکلات برای نشان دادن خون استفاده کند.

رابرت دنیرو برای بازی در این فیلم تلاش زیادی کرد. او پیش از آغاز فیلم‌برداری مدت طولانی تمرین مشت‌زنی می‌کرد، همچنین رابطه خوبی با خود جیک لاموتا برقرار کرد و از او خواست تا او را برای بازسازی مسابقات راهنمایی کند.

md_44288d96
لاموتا سر صحنه گاو خشمگین در حال راهنمایی دنیرو

در عین حال رابرت دنیرو برای برقراری رابطه‌ای منطقی با جو پشی به عنوان دو برادر مدتی پیش از آغاز فیلم‌برداری با جو پشی هم خانه شد.

زندگی در کنار هم باعث شد پس از نمایش گاو خشمگین جو و باب دوستان بسیار صمیمی‌ای شوند. اما در طول فیلم‌برداری بخش‌هایی از دعواهای دو برادر با ضربه‌هایی واقعی فیلم‌برداری شده‌است، از جمله در صحنه تمرین روی رینگ که ضربه رابرت دو نیرو باعث شکستن یکی از دنده‌های جو پشی می‌شود. از این صحنه در فیلم استفاده شده‌است، صحنه‌ای که پس از شکستن دنده‌اش جوئی لاموتا بر می‌گردد تا جیک لاموتا به پهلوی دیگرش ضربه بزند. در عین حال در صحنه‌ای که جیک لاموتا از برادرش می‌خواهد تا بدون دستکش به صورت او مشت بزند هر دو بازیگر واقعاً به صورت هم ضربه می‌زنند.

باب و جو

pesci

جو پشی هم که در این فیلم نقش برادر جیک لاموتا را بازی می‌کند یکی از کشف‌های رابرت دنیرو بود. او اولین بار پشی را در یک فیلم درجه دو تلویزیونی به نام «کلکسیونر مرگ» دیده‌بود و به مارتین اسکورسیزی پیشنهاد داد. بعد از این فیلم جو، رابرت و مارتی دو همکاری دیگر در «رفقای خوب» و «کازینو» با هم داشتند که بازی جو پشی در رفقای خوب برای او جایزه اسکار بهترین هنرپیشه نقش مکمل مرد را به ارمغان آورد. جو پشی بعدها در فیلم «چوپان خوب» به کارگردانی رابرت دونیرو هم‌بازی کرد. کیتی موریارتی هنرپیشه نقش ویکی لاموتا در فیلم گاو خشمگین پیشنهادِ جو پشی به مارتی و باب بود که در اولین فیلم بلند سینمایی خود بازی خیره‌کننده‌ای در نقش‌اش ارائه داد.

رکورد شکم‌چرانی در پاریس

58

فیلم‌برداری گاو خشمگین زمانی که قرار شد صحنه‌های پس از پایان دوران بوکس حرفه‌ای جیک لاموتا را فیلم‌برداری کنند متوقف شد. رابرت دو نیرو تصمیم گرفت وزن خود را برای بازی کردن نقش جیک لاموتای کمدین و میان‌سال افزایش دهد. رابرت سه ماه به پاریس رفت تا وزن خود را بیشتر کند. در طول این سه ماه رابرت دنیرو هر روز به بهترین رستوران‌های پاریس می‌رفت و تا می‌توانست غذا می‌خورد، او موفق شد بعد از سه ماه وزن خود را نزدیک به ۲۷ کیلوگرم افزایش دهد. رابرت دنیرو تا ۷ سال بعد که وینسنت دو اونوفریو برای فیلم غلاف تمام فلزی ۳۵ کیلوگرم وزنش را اضافه کرد، رکورد دار اضافه کردن وزن برای یک فیلم سینمایی بود.

برادری که جای همه کاراکترها را پر کرد

MV5BMTM0MjgwNjQxOV5BMl5BanBnXkFtZTcwMzAxNjMwNA@@._V1._SX640_SY517_

در کتاب زندگینامه لاموتا اشاره‌ای به نام برادرش جوئی لاموتا نشده‌است. پل شریدر در هنگام بازنویسی فیلم‌نامه با نقش جوئی لاموتا در زندگی جیک آشنا شد، بعد از اندکی تحقیق متوجه شد که جوئی مدت طولانی مدیر برنامه‌های جیک بوده‌است. اضافه شدن جوئی لاموتا به فیلم که نقش او را جو پشی بازی می‌کند باعث شد تا برای ساده کردن داستان نقش پیت، دوست صمیمی جیک لاموتا از فیلم حذف شود. در زندگی واقعی حسادت وسواسی جیک لاموتا در مورد همسرش ویکی، به جوئی لاموتا نبود بلکه نسبت به دوست صمیمی‌اش پیت بود.

52127011

جیک لاموتا که ۲۹ شهریور ۱۳۹۶ (۱۹ سپتامبر ۲۰۱۷) در سن ۹۶ سالگی درگذشت در طول زندگی‌اش شش بار ازدواج کرد. در فیلم دو همسر او به تصویر کشیده‌شده‌اند، از جمله ویکی که نقش او را کتی موریارتی در اولین تجربه بازیگری‌اش در سینما به خوبی به تصویر می‌کشد. حاصل شش ازدواج جیک لاموتا ۶ فرزند است که از این بین ۴ دختر زنده مانده‌اند اما دوپسر او جیک جونیور و جو هر دو سال ۱۹۹۸ یکی بر اثر سرطان کبد و دیگر بر اثر سقوط هواپیما سوییس ایر در گذشتند. دو پسر او در کنار یکی از دخترانش، کریستی، حاصل ازدواج دوم‌اش با ویکی بودند.

زمانی که جیک لاموتا برای اولین بار فیلم گاو خشمگین را دید بسیار تحت تأثیر تصویر نمایش داده از خودش قرار گرفت. او بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «زمانی که فیلم را دیدم از همسر سابقم پرسیدم آیا واقعاً من اینقدر وحشتناک بودم؟ ویکی در جوابم گفت در واقع خیلی بدتر از این بودی

LR-BH_Raging_Bull-copy

Advertisements

قصه ترانه «آنها تنها می‌رقصند»: پسرک شیر فروش و مادران شیلی

ماجرای فعالیت‌های بشردوستانه استینگ خواننده بریتانیایی سال 1981 و دو سال پیش از جدا شدنش از گروه پلیس آغاز شده‌بود. جایی که مارتین لوییس تهیه‌کننده موسیقی راک از او دعوت کرد تا به عنوان خواننده در یک مراسم بشردوستانه که توسط شاخه بریتانیای عفو بین‌الملل ترتیب داده‌شده‌بود شرکت کند. در این برنامه استینگ در کنار باب گیلداف، فیل کالینز، جف بک و اریک کلاپتن که مجموعه‌ای از بهترین موزیسین‌های راک دوران بودند به اجرای برنامه پرداخت و چندین ترانه معروف گروه پلیس را به تنهایی اجرا کرد. از مزایای این برنامه برای استینگ این بود که او را با فعالیت‌های بشردوستانه عفو بین‌الملل آشنا کرد و از همان زمان عضو عفو بین‌الملل شد. پنج سال بعد این بار عفو بین‌الملل آمریکا بود که از استینگ دعوت کرد تا در برنامه‌ای با عنوان «تبانی برای امید (A Conspiracy of Hope)» شرکت کند. در این تور کنسرت‌های سراسر قاره آمریکا در طول 11 روز 6 کنسرت خیریه برای افزایش آگاهی عمومی در زمینه حقوق بشر به خصوص در آمریکای جنوبی به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد تاسیس عفو بین‌الملل برگزار می‌شد، استینگ در کنار برایان آدامز و گروه یوتو هدلاینرها و گروه‌های اصلی این تور بودند. درست برگزاری همین کنسرت‌های خیریه بود که هم بونو و هم استینگ را به فکر اجرای ترانه‌هایی در حمایت از جنبش زنان و گمشدگان سیاسی آرژانتین و شیلی انداخت. استینگ که برای این کنسرت پس از سه سال جدایی حاضر شده‌بود با گروه پلیس روی سن برود بلافاصله پس از پایان کنسرت به شدت تحت تاثیر تصاویر ویدیویی پخش شده در این مراسم درباره زنان شیلیایی قرار گرفت که شوهر، پسر، برادر یا پدر خود را در دوران دیکتاتوری نظامی از دست داده‌اند. او بلافاصله دست به کار ساخت ترانه‌ای شد که سال 1987 با عنوان «آنها تنها میرقصند» در آلبوم «…Nothing Like the Sun» منتشر شد، این ترانه عمیق و تاثیرگذار اعتراضی، صحنه‌هایی از رقص ملی شیلی را توصیف میکند که مادران شیلیایی در حالی که عکس پسران، شوهران، برادران و پدران ناپدید شده‌شان را در دست گرفته‌اند با عکس عزیزان‌شان میرقصند. در طول دوران حکومت دیکتاتوری نظامی شیلی ده‌ها هزار شهروند این کشور توسط دولت این کشور به صورت غیر رسمی ربوده‌شدند. دست کم ۲۲۷۹ نفر از ناپدیدشدگان طی ۲۷ سال حکومت نظامی پینوشه در شیلی کشته‌شدند و بیش ۳۰ هزار نفر در دوران ربوده‌شدن در زندان شکنجه شدند.

پسری که نام خود را به یاد نمی‌آورد

زمانی که در دهه ۱۹۵۰ میلادی گوردون متیو سامنر (Gordon Matthew Sumner) صبح‌ها برای کمک به پدر شیرفروشش جلوی خانه‌های ساکنان نیوکاسل می‌رفت تا جای شیشه‌های خالی شیر را با شیشه‌های شیر تازه عوض کند، نمی‌دانست روزگاری با نامی دیگر آنچنان در سراسر جهان معروف خواهد شد که حتی خودش هم اسم خودش را به یاد نیاورد. گوردون ۱۰ ساله بود که پدرش گیتار آکوستیک یکی از دوستانش را برای او هدیه آورد. دوست پدر از بریتانیا مهاجرت کرده‌بود و جای کافی برای حمل گیتار با خود نداشت، برای همین بود که گیتار را به ارنست متیو سامنر، پدر شیرفروش گوردون سپرده‌بود. نیم قرن پس از اولین باری که گوردون گیتار را در دست گرفت در مصاحبه با هفته‌نامه تایم گفت: «من را کسی گوردون صدا نمی‌زند، اگر در خیابان کسی فریاد بزند گوردون، من سرم را پایین می‌اندازم و بی‌اعتنا رد می‌شوماو در مصاحبه‌ای دیگر می‌گوید: «مادرم مرا استینگ صدا می‌کند، بچه‌هایم مرا استینگ صدا می‌کنند، اصلاً نمی‌دانم این شخصیت گوردون که از او صحبت می‌کنید کیست؟» اما گوردون پیش از آنکه استینگ شود راه طولانی و سختی را گذرانده‌بود. او بعد از تمام کردن مدرسه، در حالیکه تمام وقت آزادش را در حال گوش دادن به موسیقی و رفتن به اجراهای گروه کریم (Cream) (با عضویت اریک کلپتون) و جیمی هندریکس در کافه‌های محلی می‌گذراند، مجبور شد برای تأمین هزینه‌هایش مدتی به کارگری ساختمان و مدتی هم بلیت جمع‌کنی اتوبوس بپردازد. عاقبت پس از مدتی کار کردن برای اداره مالیات در سن ۲۰ سالگی تصمیم گرفت به کالج تربیت معلم نورترن کانتیز برود و بعد از چهار سال تحصیل به عنوان معلم مدرسه در نیوکاسل استخدام شود. او در مدت تحصیل در کالج راه خود را به گروه‌های موسیقی جز (Jazz) محلی باز کرد و از همین زمان بود که گوردون نام جدید خود را پیدا کرد. سال ۱۹۷۳ زمانی که با گروه فینیکس جزمِن )(Phoenix Jazzmen) در نیوکاسل بر روی صحنه با گیتار به اجرا می‌پرداخت، لباس زرد و مشکی‌اش برای او یک لقب همیشگی به جا گذاشت، این لباس که به شکل بدن زنبور رنگ‌آمیزی شده‌بود او را با لقب استینگ (Sting به معنای نیش) در بین طرفداران گروه معروف کرد. شغل معلمی استینگ دو سال بیشتر طول نکشید، استینگ ۲۶ ساله بود که نیوکاسل را به مقصد لندن ترک کرد تا به عنوان نوازند گیتار بیس به گروه در حال تاسیس پلیس (Police) بپیوندد. یک سال بعد سال ۱۹۷۸ اولین آلبوم گروه، با همراهی استینگ به عنوان ترانه‌سرا، خواننده اصلی و نوازنده گیتار بیس منتشر شد. تا سال ۱۹۸۳ گروه سه نفره پلیس ۵ آلبوم دیگر هم منتشر کرد، اما سال ۱۹۸۳ پس از انتشار آلبوم موفق سینکرونیسیتی (synchronicity) که ترانه مشهور «هر نفسی که بکشی Every breath you take» نیز در آن قرار داشت، استینگ به این نتیجه رسید که نمی‌تواند دیگر با گروه پلیس ادامه دهد، گروه توافق کردند تا به صورت غیررسمی فعالیت گروهی خود را متوقف کنند و هر یک از اعضا جداگانه به موسیقی خود ادامه دهند.

تبانی برای امید

سه سال بعد از جدایی از پلیس بود که استینگ دعوت شد تا برای دومین بار در یکی از برنامه‌های تور موسیقایی عفو بین‌الملل شرکت کند. این برنامه شامل ۶ کنسرت در شهرهای مختلف آمریکا با عنوان «تبانی برای امید» و برگزار می‌شد و قرار بود به عنوان ابزاری برای افزایش آگاهی عمومی نسبت به نقض حقوق بشر در سراسر دنیا برگزار شود. در این برنامه در کنار اجرای موسیقی توسط خوانندگان تصاویر مختلفی از کشورهای جهان در زمینه معرفی افراد شکنجه شده، زندانیان سیاسی و مجازات‌های بدون محاکمه پخش می‌شد تا چه خوانندگان و چه شنوندگان کنسرت با نقض حقوق بشر بیشتر آشنا شوند. در یکی از این فیلم‌های کوتاه پخش شده در کنسرت استینگ، تصاویری از زنان شیلی پخش می‌شد که در حالی که عکس عزیزان مفقود شده خود را در دست گرفته‌اند مشغول رقص ملی شیلی «کوه‌کا (Cueca)» هستند. کوه‌کا رقصی سنتی در کشورهای آرژانتین، شیلی، پرو و بولیوی است و برای شیلیایی‌ها به عنوان رقص ملی شناخته‌شده‌است.

ناپدیدشدگان

ماجرای ناپدید شدگان در شیلی و آرژانتین به اواسط دهه ۱۹۷۰ باز می‌گردد. ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ در شیلی ژنرال پینوشه طی کودتایی رئیس جمهور منتخب چپ‌گرای این کشور ادگار آلنده را برکنار کرد، همزمان در آرژانتین هم پرونیست‌های هوادار خوان پرون رئیس جمهور پیش از کودتای نظامی در این کشور کودتا کردند و با وعده زندگی آزاد و از بین بردن خشونت حکومت نظامی روی کار آمدند. اما با مرگ خوان پرون و سپس ریاست جمهوری کوتاه بیوه‌اش ایزابل پرون، سال ۱۹۷۶ برای چندمین بار در این کشور کودتای نظامی رخ داد. این بار حکومت نظامی جدید آرژانتین با عنوان جونتا که مانند ژنرال پینوشه از حمایت مالی و سیاسی آمریکا برخوردار بود دوران دیکتاتوری بی‌رحمانه خود را شروع کرد. هر دو حکومت در شیلی و آرژانتین دست‌نشانده‌های آمریکا برای مبارزه با گسترش کمونیسم و چپگرایی در آمریکای لاتین بودند و هر دو از یک شیوه برای مبارزه با مخالفان خود استفاده می‌کردند: «ربودن و قتل مخالفان». در طول یک دهه جونتا در آرژانتین و ژنرال پینوشه در شیلی ده‌ها هزار مخالف خود را ربودند و بدون محاکمه به قتل رساندند. دستگیری، محاکمه و اعدام این افراد در هیچ مدرک رسمی و دولتی ثبت نمی‌شد و هیچ‌کس پاسخگوی خانواده افراد برای یافتن اثری از این گم‌شدگان نبود، این افراد رسما ناپدید شده معرفی می‌شدند.

مادران سوگوار

ARGENTINA-MARCH-DEMOCRACY-MOTHERS

زنان شیلیایی و آرژانتینی که پدر، همسر، پسر یا برادر آنها توسط دولت ربوده‌شده‌بودند، مدت‌ها پیگیر سرنوشت عزیزان‌شان بودند، اما هیچ‌کس پاسخ آنها را نمی‌داد. هیچ نیروی پلیسی دستگیری این افراد را تأیید نمی‌کرد، هیچ دادگاهی آنها را محاکمه نکرده‌بود و در هیچ زندانی اسیر نشده‌بودند. بیمارستان‌ها، گورستان‌ها و کلانتری‌ها از سرنوشت این افراد بی‌اطلاع بودند، آنها بدون اینکه اثری از خود به جای بگذارند، ناگهان ناپدید شده‌بودند و این سرنوشت تنها مختص تعداد کمی از افراد نبود، بیش از ۲۰ هزار مرد شیلیایی و آرژانتینی در طول یک دهه ناپدید شده‌بودند و خانواده‌شان از آن‌ها بی‌خبر بودند. این باعث شد تا گروه‌های مختلف زنان در دو کشور گرد هم جمع شوند و نهادهای غیررسمی برای پیگیری سرنوشت عزیزان ناپدید شده خود تشکیل دهند. این گروه در شیلی به آرپیلریستاس (Arpilleristas) و در آرژانتین به نام مادران پلازا دو مایو (Mothers of the Plaza de Mayo) شناخته می‌شد. با وجود اینکه تأیید شده‌است تمامی این ناپدید شدگان توسط حکومت‌های دیکتاتوری دو کشور کشته‌شده‌اند اما هنوز بازماندگان زنان روسری سفید آرپیلریستاس در شیلی و پلازا دو مایو در آرژانتین در مراسم دوره‌ای در اعتراض به رفتاری که با عزیزان‌شان صورت گرفته‌است و هنوز برای پیگیری سرنوشت آنها دور هم جمع می‌شوند و در مراسم اعتراضی شرکت می‌کنند.

they_dance_alone

ترانه‌

ترانه استینگ با عنوان «آنها تنها می‌رقصد یا کوه‌کا سولو» سال ۱۹۸۷ در آلبوم «…Nothing Like The Sun» منتشر شد. این ترانه تاثیرگذار اینگونه شروع می‌شود: «چرا این زنان تنها تنها می‌رقصند؟ چرا انقدر غم در چشمان‌شان است؟ چرا نظامیان اینجا جمع شده‌اند؟ چرا صورت‌شان مانند سنگ است؟» در بخشی از این آهنگ استینگ خطاب به ژنرال پینوشه می‌گوید: «آهای آقای پینوشه! تو بذر تلخی کاشته‌ای! سرمایه خارجی از تو پشتیبانی می‌کند، یک روز این پول متوقف می‌شود، هزینه شکنجه‌ات تأمین نمی‌شود، پول تفنگ‌هایت تأمین نمی‌شود، می‌توانی مادر خودت را تصور کنی؟ که با پسر نامرئی خودش می‌رقصد؟» در بخشی از این آهنگ به زبان اسپانیایی متن ترانه خوانده‌می‌شود و بند تکراری این آهنگ این است: «آنها با گم‌شده‌های خودشان می‌رقصند، آنها با مردگان خودشان می‌رقصند، آنها با عزیزان نامرئی‌شان می‌رقصند، آنها با پدران، پسران و شوهران‌شان می‌رقصند، آنها تنها می‌رقصند» در این ترانه مارک نافلر (Mark Knopfler) گیتاریست و خواننده مشهور اسکاتلندی استینگ را همراهی می‌کند.

۱

ترانه «آنها تنها می‌رقصند» تنها فعالیت سیاسی اجتماعی استینگ نیست، او سال‌ها پیش همراه با همسرش ترودی استایلر (Trudie Styler) و رئیس رائونی (Chief Raoni) یکی از رهبران سرخ‌پوستان در برزیل بنیادی برای حمایت از جنگل‌های استوایی و حمایت از حقوق سرخ‌پوستان بومی قاره آمریکا تشکیل داده‌اند.

Raoni_and_singer_Sting

۲

استینگ ترانه آنها تنها می‌رقصند را چندین بار در اجراهای زنده در نقاط مختلف جهان اجرا کرده‌است. بعد از برکناری حکومت‌های نظامی در آرژانتین و شیلی استینگ در این کشورها هم این ترانه را اجرا کرده‌است در حالیکه تعدادی از زنان روسری سفید شیلی و آرژانتین روی صحنه با در دست گرفتن عکس عزیزان ناپدید شده‌شان حاضر شده‌اند.

۳

پینوشه که بعد از برگزاری همه‌پرسی انتقال به دموکراسی در شیلی حکومت را به رئیس جمهور انتخابی واگذار کرده‌بود هیچ گاه به دلیل جنایاتی که انجام داده‌بود مخاکمه نشد. او پس از مدتی دستگیری در بریتانیا به شیلی بازگشت، اما در آنجا با تصویب قانونی به عنوان رئیس جمهور سابق مصونیت سیاسی کسب کرد. نهایتاً پس از چندین بار تلاش برای محاکمه پینوشه به اتهام ربودن و قتل بیش از ۴۰۰۰ نفر و شکنجه بیش از ۳۰ هزار نفر، پینوشه در بازداشت خانگی در سن ۹۱ سالگی بر اثر حمله قلبی درگذشت. بر خلاف هزاران ناپدید شده‌ای که هیچ گاه اثری از آنان یافت نشد تا برای آنها مراسم سوگواری برگزار شود، نیروهای مسلح و طرفداران پینوشه مراسم سوگواری مفصلی برای او ترتیب دادند.

Pinochet_muerto

دزدی

یکی از عادت‌هایی که من در سنین کودکی پیدا کردم و برای مدت طولانی همراه من بود، دزدی بود.  تا جایی که خاطرم یاری می‌کند بین سنین شش تا هجده سالگی بارها از اعضای خانواده‌ام دزدی کردم.  از پدر که جای خود داشت، از عمو تا پسر عمه همه هدف سرقت‌های کوچک من قرار گرفته‌بودند.  تا جایی که به یاد می‌آورم به جز لوازم‌التحریری که از کتاب‌فروشی پدربزرگم کش می‌رفتم، بقیه دزدی‌ها فقط پول نقد بود.  عین کلاغ پول نقد بدون محافظ را بو می‌کشیدم و ترتیبش را می‌دادم.

معمولا خاطرات کودکی انسان‌ها به هیچ عنوان قابل اتکا و استناد نیست.  هر چقدر دورتر باشد خاطره دستکاری شده‌تر و احتمالا غیرواقعی‌تر است.

همین احساس را نسبت به اولین خاطره دزدی زندگی‌ام دارم که در خاطرم باقی‌مانده‌است.  احتمال دارد کل خاطره ساخته و پرداخته ذهنم باشد یا اینکه اصلا خاطره را از تعریف واقعه از سوی دیگران در ذهن خودم بازسازی کرده‌باشم.  آنچه در خاطرم هست تصویرهای مبهم و بدون وضوح ثابتی مانند عکس است که با برداشت و مقایسه آنها با خاطرات دیگر مکان و زمان آنها را بازسازی می‌کنم و احساساتی هم که به آن اضافه می‌کنم، قطعا محصول ذهن خیال‌باف کنونی‌ام است.

تا جایی که به یاد می‌آورم قاعدتا باید شش سالم باشد که این اتفاق می‌افتد، چرا که تصاویری که به یادم هست گواهی می‌دهد که این اتفاق در خانه اجاره‌ای پدرم در اصفهان، پشت هتل کوروش افتاد.

سال ۱۳۶۶، از زمانی صحبت می‌کنم که اسکناس‌های هزار تومنی و پانصد تومنی خیلی بزرگ‌تر از اسکناس‌های ریز معمول صد تومنی و دویست تومنی بودند، رنگ‌های آبی و قرمز براقی داشتند.

فکر کنم عمویم خانه بود، در این مورد مطمئن نیستم.  مطمئن نیستم صبح بود و من صبحی بودم یا ظهر بود و برای وقت دوم آماده می‌شدم، اما یادم هست که پول بی‌نگهبان روی میزی بود و عمویم یا پدرم در حمام یا دستشویی بود.  از اینکه چطور و با چه ترفند و استرسی پول را کش رفتم هیچ چیز به خاطر ندارم.

مهم تصویر بعدی است که در خاطرم نقش بسته، جلوی در ورودی مدرسه ندای اسلام اصفهان، تو کوچه آسیا، یه پنجره مربعی تیره رنگ بود که یکی از زنگ‌های تفریح درش باز می‌شد و بابای مدرسه پیراشکی‌های کرم‌دار به بچه‌ها می‌فروخت.  خاطره به من می‌گوید که تا آن زمان حسرت خریدن پیراشکی کرم‌دار در مدرسه روی دلم مانده‌بود.

پولی را که زده‌بودم احتمالا برای این بود که برای اولین بار به پیراشکی‌های براقی که همه بچه‌های مدرسه برای آن صف می‌کشیدند، دستم بگیرم.  حالا همه بچه‌های مدرسه نه، نصف بچه‌های مدرسه، اصلا ده درصد بچه‌های مدرسه.  بچه شش ساله چه می‌فهمد آمار بچه‌هایی که دستشان به پیراشکی می‌رسد دقیقا چقدر است.  از نظر من که همه توی آن صف بودند جز من.

بخش‌های دیگری که از خاطره در ذهن دارم تصویری نیستند، حتی ذهنم هم مدرکی برای مدعایش ندارد.  اما آنچه در ذهنم نقش بسته این است که هزاری آبی رنگ درشتی که دستم بود هرگز به پیراشکی تبدیل نشد، اصلا مزه شیرین و چرب آن پیراشکی را نچشیدم که بخواهم برای‌تان توصیف کنم که اولین دزدی‌ام شیرین بود یا نه.  چون وسط روزهای جنگ، یک هزاری دست یک بچه شش ساله، آن هم در اصفهان، دقیقا مدرک جنایت بود.  نمی‌دانم ناظم یا بابای مدرسه یا چه کسی مچم را گرفت.

اما هر چه بود اولین اسکناسی که از راه دزدی در آوردم هیچ وقت به پیراشکی تبدیل نشد، احتمالا مدرسه با خانواده‌ام تماس گرفت و پول را به صاحبش برگرداند و قاعدتا من هم تنبیه شده‌ام.  اما شکست سر پل پیروزی‌هاست … .

تغییر

یکی از ویژگی‌های غیرقابل اجتناب بشری، وابستگی به زمان است. در طول زمان انسان تغییر می‌کند. خواه تغییر اجباری باشد یا اختیاری، تغییر در طول زمان غیرقابل اجتناب است. فرد خواه نا خواه در طول زمان تغییر می‌کند.

تغییر در عین حال که یک امر اجتناب ناپذیر است، یک انتخاب به عنوان دستاویز کنارآمدن با جهان واقعی بیرون ماست. تغییر یک انتخاب برای زنده‌ماندن در طول زمان است. تغییر دست‌آویزی است که از طریق آن فرد می‌تواند مهارت‌های زنده‌ماندن خود را برای بهبود تجربه زندگی نوسازی و بهسازی کند.

انتخاب برای تغییر یکی از سخت‌ترین انتخاب‌هایی است که هر لحظه در طول زمان برای فرد فراهم است. اما فرد در برابر تغییر همواره مقاومت می‌کند. دلایل مختلفی برای این مقاومت در برابر تغییر وجود دارد.

یکی از اصلی‌ترین موانع برای تغییر درون فرد، احساس شکستن وحدت هویتی وجود خودش در طول زمان است. در واقع بیش از آنکه یک فرد از تغییر کردن برای آینده ناشناخته اجتناب بکند، بیشتر به دلیل گذشته شناخته‌شده خودش و آنچه به عنوان وحدت وجودی یا هویت تاریخی خودش می‌داند نگران است.

تغییر به نوعی به معنای شکستن روندی است که «من» در تعریف هویت خودم در طول تاریخ به وجود آورده‌ام. «من» در صورت تغییر رفتار به «من دیگر» بدل خواهد شد که با هویت یکتای وجودی من در طول زمان سازگار نیست. در واقع نگرانی که باعث انتخاب نکردن تغییر در فرد می‌شود، نه نگرانی از پیش‌سازگاری (Forward Compatibility) بلکه نگرانی از پس‌سازگاری (Backward Compatibility) است.

فرد همواره خود را در قامت یک وجود واحد می‌بیند و علاقمند است که در غالب وجود واحد از سوی جهان بیرونی نگریسته‌شود. توهم وجود واحد (به گفته ژاک لاکان) در دوران نوزادی در فرد شکل می‌گیرد. این توهم وجود واحد در طول زمان هیچگاه از میان نمی‌رود و فرد همواره خودش را به عنوان واحد مجزایی از جهان بیرون تصور می‌کند که به همان تصوری که خود از خود دارد از سوی جهان بیرون دیده‌می‌شود. (برای مثال وقتی یک فرد در مورد رفتار خود دروغ می‌گوید، به این دلیل نیست که می‌خواهد شخصیت متفاوتی از آنچه هست به دیگران نشان بدهد، بلکه می‌خواهد اطمینان پیدا کند نگرش دنیای بیرون به او نسبت به آنچه خودش از خودش تصور می‌کند متفاوت نباشد، در واقع دروغ گفتن دستاویز کنار آمدن با رفتاری است که فرد تصور می‌کند نگرش جهان بیرون نسبت به او را تغییر می‌دهد، یعنی باعث می‌شود جهان بیرون او را نه به آن صورت که خود تصور می‌کند هست بلکه به شکل متفاوتی دریافت کند.)

فرد با وجود همه تغییراتی که در طول زمان با آن مواجه می‌شود، چه تغییرات فیزیکی و چه تغییرات شخصیتی و فکری، همواره تصور می‌کند که یک مسیر خطی را به سمت آنچه می‌خواهد طی می‌کند. او میل و خواسته خود را رانه تمام سیر وجودی‌اش می‌داند، او تصور می‌کند که «می‌داند و همواره می‌دانسته» «چه می‌خواهد» و تمام سیر زندگی‌اش برای دستیابی به آن خواسته‌بوده‌است. در این سیر موهوم فرد هیچگاه تغییرات ظاهری و ماهوی خودش را به عنوان تغییر نمی‌پذیرد، بلکه یک سیر مشخص و دائم به سمت خواست همیشگی می‌داند.

اگر ما تصور کنیم که می‌دانیم چه می‌خواهیم، بر همین اساس همواره تصور می‌کنیم که عامدانه به سمت آنچه می‌خواهیم حرکت می‌کنیم، در نتیجه هر لحظه در پس لحظه قبل برای وجود واحد موهوم ما یک گام پیش‌بینی شده‌است، و از آنجا که زمان یک سیر پیوسته‌است که هیچگاه متوقف نمی‌شود و هیچ ایستگاهی برای قیاس یک لحظه با لحظه گذشته‌اش ندارد، در نتیجه فرد هیچگاه نمی‌تواند متوجه سیر تغییر خود شود و همواره تصور می‌کند که به عنوان یک کل واحد لایتغیر به سمت خواسته‌اش حرکت می‌کند.

ایستگاه‌هایی که فرد در طول زمان به صورت مشخص به گذشته دور خود نگاه می‌کند و متوجه تغییرات جسمی، فکری و شخصیتی خود می‌شود هیچگاه نمی‌تواند او را از این واقعیت آگاه کند که او در طول زمان تغییر کرده‌است.

اگر من به یک عکس از دوران کودکی خود نگاه می‌کنم نه تنها متوجه تغییر خودم نمی‌شوم، بلکه تصور می‌کنم «من» را در ابعادی کوچک‌تر و با چهره‌ای متفاوت در بازه زمانی دیگر می‌بینم. برای انسان درک و دریافت تفاوت «من» در زمان کنونی و «من» در گذشته نا ممکن است.

وقتی که خاطره‌ای از گذشته را به یاد می‌آورم و مثلا با به یاد آوردن آن خاطره می‌گویم من چقدر احمق بودم یا من چقدر هوشمند بودم، در واقع نه تنها با بیان یا تصور این حالات تفاوت خودم نسبت به گذشته را بیان نمی‌کنم، بلکه در حال بیان این نکته هستم که «من» به عنوان یک وجود واحد لایتغیر با معیارها و مهارت‌هایی که در این لحظه از خودم می‌شناسم در آن زمان چه رفتار احمقانه یا هوشمندانه‌ای داشته‌ام. در چنین بیانی فرد تفاوت میان «من» گذشته و «من» جاری را درک نمی‌کند، این دو «من» از نظر انسان متفاوت نیستند، بلکه یک «من» هستند. وقتی که «من» می‌گویم «من چقدر احمق بودم» در واقع منظورم این است که «چرا من رفتاری را که در این لحظه تصور می‌کنم در آن موقعیت در گذشته هوشمندانه بود در آن لحظه انجام ندادم.» گو اینکه باور دارم که وجود واحد لایتغیر «من» در آن لحظه در گذشته همین توانایی‌ها، مهارت‌ها، هویت، شخصیت و افکاری را دارد که وجود واحد لایتغیر «من» در این لحظه دارد.