گفت گفتم – 7

گفت: «تو مغزت تو اونجاته1 فقط با اونجات فکر می‌کنی.»
گفتم: «آره! تا وقتی که اونجام مشغول وظیفه‌ی اصلی خودش نباشه نمی‌ذاره با اینجام2 فکر کنم.»
————————————————————-
1- اونجا: جایی که از «اونور» سرم محسوب می‌شه
2-اینجا: جایی که از «اینور» سرم محسوب می‌شه

گفت گفتم – ۲

راجع به او بسیار شنیده بود. خیلی تعریفش را شنیده بود. باهام در موردش صحبت کرد. گفتم:«با وجود همه‌ی اینها توصیه نمی‌کنم که بهش نزدیک شی! قابل اعتماد نیست. زمینت می‌زنه! قابل اتکا نیست» گفت:«تو درست نمی‌شناسیش! فلانی می‌گفت فلان جوره.» گفتم:«بهتر از فلانی می‌شناسمش.» گفت:«از کجا؟» گفتم:«آخه من خودم رو خوب می‌شناسم.»

گفت گفتم – ۱

گفت:«این ادا و اطوار‌ها رو مخصوصا فقط جلوی من در میاری.» گفتم:«نه! باور کن وقتی تنها هستم هم همین‌کارا رو می‌کنم.» گفت:«تانبینم باور نمی‌کنم.» گفتم:«آخه وقتی تو بتونی ببینی که دیگه تنها نیستم.»