شرح رماان ابله فصل سوم

در فصل سوم رمان دو نکته قابل توجه وجد دارد. یکی آشنایی بیشتر ما با پرنس میشکین و دیگری آشنایی با ناستازیا فیلیپوونا و عمق و سطح توجه عمومی نسبت به او. همانگونه که بخش مهم و قابل توجهی از دیالوگها در فصل یک پیرامون ناستازیا بود. در این فصل نیز بخش قابل توجهی به او اختصاص یافته. اویی که هنوز ما حضور مستقیم وی را در رمان ندیده ایم. ولی سایه ای از او در هر کجا که پرنس قدم می گذارد گویی وجد دارد.

باز هم در این فصل پرنس به یکی از سخنرانی های غرای خود می پردازد. سخنرانی ای که آرام آرام به ما نشان می دهد نه تنها پرنس در این گونه مواقع در حال اظهار فضل و فخر فروشی نیست. بلکه گویی در حالت خلسه ای روحانی از آنچه می داند با شور و شوقی عمیق و قابل توجه سخن می گوید. آنچنان در مورد خطوط اروپایی و خم و راست و فوت و فن آن سخن می گوید که انگاری در آن این هنر غرقه است.

اما در کنار این دو مورد، گویی در همینشب قرار است اتفاقی بیافتد که گانیا و ژنرال در حضور ناستازیا به خبری و جوابی پی ببرند که قرار است ناستازیا در همین شب در اختیار گانیا بگذارد. ناستازیایی که پرنس در رابطه با وی او را همچون بتی زیبا و دلپذیر می یابد پرچه می گوید اگر دلش نیز به همین زیبایی آنگاه فرشته ای خواهد بود. این اولین بار است که چهره ی ناستازیا را بر تابلویی که به گانیا هدیه داده است می بینیم.

پرنس می تواند توجه ژنرال را به خود جلب کند و بنا به دلایلی هم ژنرال ترجیح می دهد که از او در خانه پذیرایی کند.

Advertisements

كتاب صوتي: ابله اثر داستايوفسكي فصل چهارم

داونلود كتاب صوتي: ابله اثر فيدور داستايوفسكي ترجمه‌ي سروش حبيبي فصل چهار

زمان ۴۰ دقیقه و ۱۶ ثانیه، حجم ۶/۹۱ مگابایت

لينك‌هاي مرتبط:

شرح فصل چهارم رمان ابله

كتاب صوتي : ابله اثر داستايوفسكي فصل سه

كتاب صوتي: ابله اثر داستايوفسكي فصل دو

كتاب صوتي: ابله اثر داستايوفسكي فصل يك

شرح رمان ابله داستايوفسكي فصل سه

شرح رمان ابله داستايوفسكي فصل دو

شرح رمان ابله داستايوفسكي فصل يك

شرح فصل دوم رمان ابله

این بخش از رمان در فضایی آرام می‌گذرد و از لحاظ روند داستان نقش چندانی ندارد. در این فصل ابتدا با ژنرال یپانچین بیشتر آشنا می‌شویم. شخصی که مقصود اصلی پرنس میشکین از سفر به روسیه ملاقات با او و همسرش است. در این فصل با سوابق ژنرال و مکنت مقام او آشنا می‌شویم. ژنرال شخصیتی خودساخته، به معنای امروزی‌تر کلمه معرفی می‌شود، که نه تنها از سرباززادگی به مکنت و منزلت اجتماعی‌ای رسیده و با سرمایه‌ی کردن جهیزیه‌ی محدود همسرش موفق شده مال و منالی به هم بزند، بلکه در آینده مقام‌های بهتری هم در راهش قرار دارند. شخصیتی تو دار و در عین حال از لحاظ اجتماع و اطرافیان پشندیده. نکته‌ای در رابطه با اسلاو دوستی و وطن‌دوستی ژنرال در این بخش زکر می‌شود که نزدیک به شخصیت خود داستایوفسکی است. داستایوفسکی البته نه به اقتظای روزگار بلکه قلبا معتقد به روح روسی و یک اسلاووفیل واقعی بوده. این مساله برای خود او هم مانند ژنرال گاهی باعث اتفاقات مضحکی می‌شده. در ایم بخش از همسر ژنرال کمتر می‌شنویم، نکاتی از جمله این که او زیاد متمول و زیبا نبوده و اینکه همانگونه که قبلا می‌دانستیم از خانواده‌ی اشرافی قدیمی‌ای است، که «گرچه از نجبای تراز اول نبودند» ولی به هر حال نام شاهزاده و پرنسسی برای این واپسین بازمانده‌ی خانواده‌ی خویش به جا گداشته‌اند. ولی کمی هم در مورد سه دختر او یعنب الکساندرا، آدلاییدا و آگلایا ایوانونا یپانچین می‌شنویم که هر سه زیبا و دم بختند، هنرمند (اولی نوازنده‌س موسیقی و دومی نقاش) و تحصیل کرده و کتاب خوانده و با کمالاتند. سومی از همه زیبا‌تر است و در محافل مختلف به همین زیبایی از او نام می‌برند.
این خانواده را می‌توان خانواده‌ای متوسط رو به بالا دانست. رمان‌های داستایوفسکی کمتر به خانواده‌های اشرافی و طبقات بالای جامعه می‌پرداختند. بر خلاف هم‌عصران معروف خودش همچون تولستوی و تورگینیف او به خانواده‌هایی متوسط و از طبقات پایین جامعه می‌پردازد. شاید شخصیت‌های رمان ابله را بتوان اشرافی‌ترین شخصیت‌های آفریده‌ی داستایوفسکی دانست. گرچه در این رمان هم بسیاری از افراد طبقات پایین‌تر جامعه نقش‌های به سزایی در اتفاقات و پیشرفت داستان دارند. این مساله را داستایوفسکی بیشتر مدیون نیکلای گوگول داستان نویس بزرگ روس است. در حالیکه در میان آثار داستایوفسکی زیاد از پوشکین (پدر ادبیات قرن نوزده روس) نام برده می‌شود و از او تجلیل می‌شود و داستایوفسکی هم او را عاشقانه دوست دارد، با این حال نمی‌توان از تاثیر بسیار زیاد نیکلای گوگول بر او گذشت. جمله‌ای از داستایوفسکی هست که می‌گوید: ما همه از زیر شنل گوگل بیرون آمده‌ایم. (شنل در این جمله ضمن اشاره به شنل به نام یکی از مهمترین و اثرگذارترین داستان‌های کوتاه گوگول به نام شنل نیز اشاره دارد – این داستان در مجموعه داستان یادداشت‌های یک دیوانه که منتخبی از نوشته های گوگول با ترجمه‌ی خشایار دیهیمی است و توسط انتشارات هاشمی منتشر شده در ایران به چاپ رسیده. احتمالا ترجمه‌های دیگری هم از آن در بازار یافت می‌شود) گفته می‌شود هنگامی که نگراسوف شاعر رمان تیره‌بختان داستایوفسکی (از اولین رمان‌های او) را برای بلینسکی یکی از معروفترین منتقدان ادبی زمان خود می‌خواند، او فریاد بر می‌دارد که گوگول جدیدی در روسیه ظهور کرده. گرچه امروز داستایوفسکی را حتی مهمتر از گوگول می‌دانند.
این بخش رمان به نظر می‌رسد تنها به صورت بخشی برای آشنایی بیشتر با پرنس و عقاید او و حتی عقاید خود فیودور داستایوفسکی در رمان قرار گرفته باشد. یکی از تکنیک‌های مورد علاقه‌ی داستایوفسکی تعریف کردن داستان‌ها و قصه‌های کوتاه در میان رمان است. برخی از به یاد ماندنی‌ترین بخش‌های رمان‌های او همین قصه‌های حاشیه‌ای است که گاهی به صورت خاطرات شخصیت‌ها و گاهی به صورت‌هایی همچون توهم و ماجراهای حاشیه‌ای تعریف می‌شوند. بخش‌هایی از رمان برادران کارامازوف مانند داستان مفتش بزرگ، یا در همین رمان ابله ماجرای ماری از جمله‌ی زیباترین این داستان‌ها هشتند. در این بخش نیز ما ضمن شنیدن یکی از این داستان‌ها با عقاید پرنس در رابطه با مجازات اعدام نیز آشنا می‌شویم. داستان مردی که پیش از اعدام می‌گرید گرچه هیچ‌گاه در زندگی‌اش پیش از این نگریسته است. پرنس سخنرانی بلندی در رابطه با نا عادلانه بودن مجازات اعدام می‌کند و در جواب پیشخدمت که به او می‌گوید گیوتین بهتر از اعدام به روش‌های دیگر است، چزا که محکوم مدت کمتری درد می‌کشد، به دردی اشاره می‌کند که محکومی که حکم قطعی اعدام او صادر شده می‌کشد. در پایان سخنرانی طولانی پرنس با سوالی مواجه می‌شویم که آیا کسی هست که تا پای اعدام رفته باشد بازگشته‌باشد تا بتواند چنین درد جان‌فرسایی را برای دیگران باز گوید. جواب بله است. خود داستایوفسکی پیش از این در سال ۱۸۴۹ حکم اعدامش صادر شده و تا پای اعدام رفته‌است. در حالی که در دسته‌ی دوم از اعدام شوندگان قرار داشته و دسته‌ي اول جلوی چشمان آنها اعدام می‌شوند. اما پیش از آنکه دسته‌ی دوم جلوی جوخه‌ی اعدام بروند قاصدی حکم تزار در عفو و محکومیت کمتر متهمان را می‌آورد. چه کسی بهتر از خود داستایوفسکی برای تعریف چنین داستانی.
بر خلاف نویسنده‌ی هم‌عصر و معروف خود تولستوی که معروف به فلسفه‌پردازی در حین رمان است و گاهی (مانند رکان جنگ و صلح) خط داستانی رمان را رها می‌کند تا پنجاه شصت صفحه‌ای فلسفه پردازی کند، داستایوفسکی عقاید فلسفی خود را در لابلای رمان و اتفاقاتش می‌گنجاند. گاهی عقاید بسیار سیاسی و فلسفی خود را از دید حاضران در جلسه‌ای سیاسی و گاهی عقاید روان‌شناسانه‌ی خود را در تحلیل یکی از شخصیت دیگری می‌نویسد. در عین حال ار همین داستان‌های حاشیه‌ای کوتاه هم برای رساندن مقاصد فلسفی و سیاسی و روان‌کاوانه‌ی خود استفاده می‌کند.

كتاب صوتي: ابله داستايوفسكي فصل دوم

فصل دوم كتاب صوتي ابله اثر فئودور داستايوفسكي ترجمه‌ي سروش حبيبي جلد اول قسمت اول فصل دو

زمان ۳۵ دقیقه و ۱۷ ثانیه، حجم ۶/۰۶ مگابایت

داونلود كتاب صوتي: ابله داستايوفسكي فصل دو

لينك‌هاي‌مرتبط:

شرح فصل دو رمان ابله

كتاب صوتي: ابله داستايوفسكي فصل يك

شرح فصل يك رمان ابله

کنسرو رمان یا چیپس با طعم پیتزا

امروز کاربرد رمان نسبت به چند دهه قبل بسیار تفاوت پیدا کرده‌است. رمان‌های پر‌خواننده‌تر آنان‌اند که کم‌حجم‌ترند و سبک‌تر. دیگر کسی حوصله‌ی خواندن صدها صفخه رمان را ندارد. رمان‌ها شبیه به خبرنامه‌ها و روزنامه‌ها بخشی از اتفاقات روز را شامل می‌شوند و آدم‌هایی با مشخصات همین‌ها که دور و بر خودمان هستند شخصیت‌های این رمان‌ها هستند. شاید در گذشته برخی دم از تفاوت رمان با داستان بلند! می‌زدند. امروز دیگر رمان با داستان بلند تفاوتی ندارد.
این نتیجه‌ی «وضعیت» ماست. امروز ما همه چیز را کنسرو‌شده و آماده می‌خواهیم. پاکیزه و بهداشتی با رنگی از واقعیت. (که در اینجا در واقع همان شباهت است با نمونه‌هایی که می‌شناسیم. مثلا اگر در کنسرو ماهی تن گوشتی سبز رنگ باشد ادعا می‌کنیم که این گوشت گوشت واقعی ماهی تن نیست، البته نه از آن جهت که رنگ گوشت ماهی تن واقعی! را می‌شناسیم بلکه از آن‌جهت که رنگ محتویات این کنسرو با آن کنسرو‌ها که تا کنون خورده‌ایم متفاوت است.) جالب اینجاست که خیلی چیزها را به خاطر خودشان هم اصلا نمی‌خواهیم. چطور؟ چیپس‌هامان چیپس چیپس نیست! چیپس نمکی است و یا چیپس فلفلی و یا سرکه نمکی و بلکه حتی با طعم پیتزا!! این رقم آخری دیگر نه چیپس است و نه پیتزا که البته همان چیپس است با صعم پیتزا! یادآور همان رمانی‌ست که نه رمان است و نه داستان بلند، ولی همان رمان است در حجم داستان بلند.
داستان‌هایمان هم مثل چیپس‌هامان باید ما‌ به ازای بیرونی داشته باشند تا به ما مزه بدهند. داستان را برای داستان خواندن نمی‌خوانیم. کافی است شخصیت رمان به یکی از شخصیت‌های زنده‌ی «واقعی» اطراف خودمان شباهت داشته باشد تا کار نویسنده راحت شود و از آفرینش یک شخصیت جدید راحت شود. البته ما هم خوشحال‌تریم. چرا که کنسرو شخصیت را با شبیه‌سازی بیرونی آن باز می‌کنیم.  ما هم نمی‌خواهیم و حوصله نداریم تا یک شخصیت نو و تازه، مخلوق یک نویسنده‌ی خلاق را از سر تا ته بخوانیم و با دوست جدیدی و شخصیت‌های جدیدی آشنا شویم. (همین دور وبریای خودمون هم از سرمون زیاده والله!) نمی‌خواهیم همراه با نویسنده تحلیلش کنیم و با اعماق وجودش آشنا شویم و دلیل تصمیماتش را حدس بزنیم و روانکاوانه و همدلانه و گاهی دشمانانه با او به ئیش برویم. ترجیح می‌دهیم بدانیم این هم یکی از ما هفت هشت میلیارد نفر آدم زنده‌ی روی زمین است که همان کارهای محدود ما را می‌کند و فکرش هم اگر عین خودمان نه لا‌اقل عین پسرخاله و دختر عمه‌مان هست. ما نشانه‌ها را تعمیم می‌دهیم به همان‌ها که می‌شناسیم‌شان. دیگر با آفرینش کمتر رمانی یک شخصیت، یک فردیت، یک انسان جدید به آدم‌های زنده‌ی روی کره‌ی زمین اضافه می‌شود. دیگر رمان خواندن تجربه‌ای نو و شادی‌آور نیست. مثل روزنامه خواندن (حالا صفحه‌ی حوادث یا سیاست) بیشتر حرص آور است. اینجا دیگر کار شاق آفرینش شخصیت از دوش نویسنده برداشته می‌ود و صد البته لذت آفرینش هم از او سلب می‌شود. (آن لذت بزرگ خداوارگی هنرمندانه) ما هم یک رمان را در یکی دو نشست و بلکه هم بیشتر (چون روز به روز هم کمتر وقت داریم تا وقتمان را با رمان خواندن تلف کنیم) می‌خوانیم و خوشحالیم از این که رمان خوانده‌ایم. اما در واقع چیز زیادی از دست داده‌ایم. انگار فقط روزنامه ورق زده‌ایم و از اتفاقات دور و بر خود خبر‌دار شده‌ایم، همان آدم‌ها که هر روز می‌بینیم‌شان با رویداد‌های جدید (گرچه اکثرا تکراری) و آدم هایی باز از جنس خودمان دست و ئنجه نرم می‌کنند.
رابطه‌ی ماهم با شخصیت رمان مثل رابطه‌مان با همان شخصیتی که بدان شبیه‌اشرساخته‌ایم تنظیم می‌شود. اگر شخصیت رمان شبیه دختر خاله‌مان است و ما دختر خاله‌مان را دوست داریم در نتیجه شخصیت رمان را هم دوست داریم. اگر آن کارها را بکند که ما انتظار داریم دختر خاله‌مان انجام دهد، آنگاه می‌گوییم رمان واقعگرا بود. اگر نه می‌گوییم نویسنده هیچی‌حالیش نیست.
حالا خب چرا این همه حرف زدم. نمی‌دونم رو دلم مونده بود. شاید همه‌ی اینا که گفتم اصلا درست هم نباشد. اما جدا ما حوصله‌ی خواندن رمان‌های پر حجم را از دست داده‌ایم. نمی‌دانم چرا خودمان را از چنین لذت‌هایی محروم می‌کنیم.