گفت گفتم – ۱۱

گفتم: «چرا دکتر نمی‌ری؟»

گفت: «از مرگ می‌ترسم.»

گفتم: «خب آدمی که از مرگ می‌ترسه می‌ره دکتر تا نمیره.»

گفت: «اینجوری نیست! آدمی که از مرگ می‌ترسه ترجیح می‌ده ناگهان با این واقعیت مواجه بشه که بخواد نخواد داره می‌میره.»

گفتم: «یعنی چی؟»

گفت: «افتادن از برج میلاد می‌ترسوندت؟»

گفتم: «آره. معلومه که می‌ترسم. چه ربطی داره؟»

گفت: «اگه یه وقت از خواب بیدار شی ببینی از برج افتادی و پنج متر مونده که بخوری به زمین دیگه ترسی نداره.»

Advertisements

گفت گفتم ـ ۱۰

گفتم: «چرا رو سریت رو بر نمی‌داری؟»
گفت: «زلزله میاد.»
گفتم: «چه ربطی داره؟»
گفت: «روسریم رو بردارم خلاف شرع می‌شه دلت می‌لرزه به گناه می‌افتی خدا بهش بر می‌خوره بلا می‌فرسسه برای شهرمون.»
گفتم: «مملکتی که ظل‌الله بر اون حاکم باشه خدا هر اتفاقی بیافته از چشم اولیای امر می‌بینه. شما نگران نباش.»
روسریش رو برداشت. دلم لرزید. خدا دهن حاکم رو سرویس کرد.
(این گفتگو در زمان حکومت محموذ غزنوی رخ داده.)

گفت گفتم – 7

گفت: «تو مغزت تو اونجاته1 فقط با اونجات فکر می‌کنی.»
گفتم: «آره! تا وقتی که اونجام مشغول وظیفه‌ی اصلی خودش نباشه نمی‌ذاره با اینجام2 فکر کنم.»
————————————————————-
1- اونجا: جایی که از «اونور» سرم محسوب می‌شه
2-اینجا: جایی که از «اینور» سرم محسوب می‌شه

گفت گفتم – ۴

گفت: «کجا بودی؟» گفتم: «دنبالِ عشق و حال.» گفت: «تو کی می‌خوای بفهمی که به جای عشق و حال کمی هم وقتت رو به من اختصاص بدی؟» گفتم: «تو کی می‌خوای بفهمی که بزرگترین عشق و حال زندگیِ من بودن با توئه؟»

گفت گفتم – ۲

راجع به او بسیار شنیده بود. خیلی تعریفش را شنیده بود. باهام در موردش صحبت کرد. گفتم:«با وجود همه‌ی اینها توصیه نمی‌کنم که بهش نزدیک شی! قابل اعتماد نیست. زمینت می‌زنه! قابل اتکا نیست» گفت:«تو درست نمی‌شناسیش! فلانی می‌گفت فلان جوره.» گفتم:«بهتر از فلانی می‌شناسمش.» گفت:«از کجا؟» گفتم:«آخه من خودم رو خوب می‌شناسم.»