دزدی

یکی از عادت‌هایی که من در سنین کودکی پیدا کردم و برای مدت طولانی همراه من بود، دزدی بود.  تا جایی که خاطرم یاری می‌کند بین سنین شش تا هجده سالگی بارها از اعضای خانواده‌ام دزدی کردم.  از پدر که جای خود داشت، از عمو تا پسر عمه همه هدف سرقت‌های کوچک من قرار گرفته‌بودند.  تا جایی که به یاد می‌آورم به جز لوازم‌التحریری که از کتاب‌فروشی پدربزرگم کش می‌رفتم، بقیه دزدی‌ها فقط پول نقد بود.  عین کلاغ پول نقد بدون محافظ را بو می‌کشیدم و ترتیبش را می‌دادم.

معمولا خاطرات کودکی انسان‌ها به هیچ عنوان قابل اتکا و استناد نیست.  هر چقدر دورتر باشد خاطره دستکاری شده‌تر و احتمالا غیرواقعی‌تر است.

همین احساس را نسبت به اولین خاطره دزدی زندگی‌ام دارم که در خاطرم باقی‌مانده‌است.  احتمال دارد کل خاطره ساخته و پرداخته ذهنم باشد یا اینکه اصلا خاطره را از تعریف واقعه از سوی دیگران در ذهن خودم بازسازی کرده‌باشم.  آنچه در خاطرم هست تصویرهای مبهم و بدون وضوح ثابتی مانند عکس است که با برداشت و مقایسه آنها با خاطرات دیگر مکان و زمان آنها را بازسازی می‌کنم و احساساتی هم که به آن اضافه می‌کنم، قطعا محصول ذهن خیال‌باف کنونی‌ام است.

تا جایی که به یاد می‌آورم قاعدتا باید شش سالم باشد که این اتفاق می‌افتد، چرا که تصاویری که به یادم هست گواهی می‌دهد که این اتفاق در خانه اجاره‌ای پدرم در اصفهان، پشت هتل کوروش افتاد.

سال ۱۳۶۶، از زمانی صحبت می‌کنم که اسکناس‌های هزار تومنی و پانصد تومنی خیلی بزرگ‌تر از اسکناس‌های ریز معمول صد تومنی و دویست تومنی بودند، رنگ‌های آبی و قرمز براقی داشتند.

فکر کنم عمویم خانه بود، در این مورد مطمئن نیستم.  مطمئن نیستم صبح بود و من صبحی بودم یا ظهر بود و برای وقت دوم آماده می‌شدم، اما یادم هست که پول بی‌نگهبان روی میزی بود و عمویم یا پدرم در حمام یا دستشویی بود.  از اینکه چطور و با چه ترفند و استرسی پول را کش رفتم هیچ چیز به خاطر ندارم.

مهم تصویر بعدی است که در خاطرم نقش بسته، جلوی در ورودی مدرسه ندای اسلام اصفهان، تو کوچه آسیا، یه پنجره مربعی تیره رنگ بود که یکی از زنگ‌های تفریح درش باز می‌شد و بابای مدرسه پیراشکی‌های کرم‌دار به بچه‌ها می‌فروخت.  خاطره به من می‌گوید که تا آن زمان حسرت خریدن پیراشکی کرم‌دار در مدرسه روی دلم مانده‌بود.

پولی را که زده‌بودم احتمالا برای این بود که برای اولین بار به پیراشکی‌های براقی که همه بچه‌های مدرسه برای آن صف می‌کشیدند، دستم بگیرم.  حالا همه بچه‌های مدرسه نه، نصف بچه‌های مدرسه، اصلا ده درصد بچه‌های مدرسه.  بچه شش ساله چه می‌فهمد آمار بچه‌هایی که دستشان به پیراشکی می‌رسد دقیقا چقدر است.  از نظر من که همه توی آن صف بودند جز من.

بخش‌های دیگری که از خاطره در ذهن دارم تصویری نیستند، حتی ذهنم هم مدرکی برای مدعایش ندارد.  اما آنچه در ذهنم نقش بسته این است که هزاری آبی رنگ درشتی که دستم بود هرگز به پیراشکی تبدیل نشد، اصلا مزه شیرین و چرب آن پیراشکی را نچشیدم که بخواهم برای‌تان توصیف کنم که اولین دزدی‌ام شیرین بود یا نه.  چون وسط روزهای جنگ، یک هزاری دست یک بچه شش ساله، آن هم در اصفهان، دقیقا مدرک جنایت بود.  نمی‌دانم ناظم یا بابای مدرسه یا چه کسی مچم را گرفت.

اما هر چه بود اولین اسکناسی که از راه دزدی در آوردم هیچ وقت به پیراشکی تبدیل نشد، احتمالا مدرسه با خانواده‌ام تماس گرفت و پول را به صاحبش برگرداند و قاعدتا من هم تنبیه شده‌ام.  اما شکست سر پل پیروزی‌هاست … .

Fuck Sun Tzu

A self destructive tendency is started to grow inside me every time I get into a deep depression. I start to brake every bond of trust and confidence around me, I give promises to people which I’m never gonna fulfill, I start to crawl into a huge pile of darkness where nothing happens, even eating and sleeping becomes a huge task to carry out. And I do all of this intentionally even though I can not understand why I’m doing it. Although it’s not possible to hold a mentally ill responsible for what he/she is doing, but it’s possible to assume that anyone might claim insanity to do things that a reasonable person never does.

It’s not really clear to me, though, that either I have will to stop what I’m doing (or I’m not doing) or I just can not stop it. Also it’s not clear how can I stop sinking inside this hole, in which I also don’t know how much I progressed into, I don’t know if it’s gonna be over soon or if it’s gonna get darker and emptier. But I know while I’m still in there, I don’t do anything and I will continue to break myself with stressful situation made by unfulfilled promises which be made to show when I’m gonna come out of this mode.

Fuck Sun Tzu and his ancient ‹The Art Of War›, I know my enemy pretty well and I still cannot fight it.

Old Me

I wanna have meaningless sex with a girl, several times and after weeks call it off, even though I’ve not started it I tell her that I want it to be stopped, and she feels insulted by me calling it off, and after several mounts I get lonely and get depressed and call her at midnight, preferebly drunk and crying, and she dumps me because she knows what a emotionless Gaav I am, and I get more depressed and get drunk more crawl underneath a table or desk or whatever I find, and cry hard and damn myself and swear the destiny and I call her phone until she say something really bad to me, and then again I feel dumped and try hard to find another girl to sleep with.

P.S. I’ve missed old me and both of them either old or new me are disgusting me.

فهمیدین چجوریه؟

آخرین ترانه‌ای که سید برت برای پینک فلوید نوشت «حالا فهمیدین چجوریه؟» نام داشت. در دوران کوتاهی که گروه پینک فلوید پس از اضافه شدن گیلمور پنج عضو داشت، سید برت آهنگی را برای گروه نوشت و برای اجرا در اختیار آنان قرار داد. هنگام تمرین واترز، میسون، رایت و گیلمور سعی می‌کردند آهنگ را آنگونه که برت به آنها آموخته‌بود همراه با او اجرا کنند. اما در هر بار اجرا سید برت آهنگ را تغییر می‌داد و دوباره از نو شروع به نواختن آهنگ به می‌کرد، پس از چندین بار تمرین سید برت متنی هم برای این ترانه آماده کرد. متن آهنگ اینگونه بود که سید برت فریاد می‌زد: «حالا فهمیدین چجوریه؟» و چهار نفر دیگر باید جواب می‌دادند: «نه! نهپس از هربار اجرا سید برت آهنگ را تغییر می‌داد و گروه در همراهی با او سردرگم می‌شدند، و باز همین ترانه بر روی آن تکرار می‌شد.

(عکس از میک راک Mick Rock، برای کاور آلبوم مدکپ لفز Madcap Laughs  ۱۹۷۰ اولین آلبوم انفرادی سید برت پس از جدایی از پینک‌فلوید)