گفت گفتم – 9

گفت: انقدر سی گار نکش. میمیریا

گفتم: والا من هر چی پیرمرد و پیرزن سی‌گاری تا حالا دیدم همه‌شون زنده و سر حال بودن

گفت: اح—-مق جان بقیه‌شون روبرای این ندید که خیلی قبل از این که پیر بشن مرده‌بودن

Advertisements

1 دیدگاه برای «گفت گفتم – 9»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s