Skip navigation

رمان ابله هم مانند بسیاری دیگر روسی مملو از شخصیت‌های مختلف است که به یاد سپردن نام آن‌ها برای خواننده یا شنونده‌ای که کمتر با رمان‌های قرن نوزدهم روس آشناست مشکل است. به اضافه اینکه در رمان‌های داستایوفسکی گاهی بسیاری از اتفاقت تعیین کننده در صحنه‌هایی شلوغ و پر جمعیت می‌افتد، که البته اکثرا حضور تک تک اشخاص هم در این لحظات مهم است و به خاطر سپردن تک تک آنها مشکل. (مثلا از مهمترین صحنه‌ها در شیاطین صحنه‌ی جمع شدن صحنه‌های جلسه‌ی انقلابی‌ها یا جشن و یا صحنه‌ی بسیار مهم جمع شدن در خانه‌ی مادر نیکلای یا در تیره‌بختان صحنه‌ی مهمانی آخر داستان و یا در همین ابله صحنه‌هایی چون اجتماع در ویلای پرنس) بنا بر این تصمیم گرفتم که در کنار کتاب صوتی ابله برای هر صل آن یک پست در رابطه با شخصیت‌های موجود در آن فصل بنویسم. البته مطمئنا تلاش خواهم کرد که از داستان جلوتر نزنم.
در فصل اول داستان ما با سه شخصیت آشنا می‌شویم: پرنس میشکین (لئو نیکلایویچ میشکین)، پارفیون سیمونیچ راگوژین و لیبدف.
دقت کنید که نام میانی در نام‌ها نام پدر شخصیت می‌باشد همانگونه که نام راگوژین به معنای پارفیون فرزند سیمون است. برای مردان در آخر نام پدر ایچ و برای زنان اونا می‌آید. مثلا یلیزاوتا پراکفیِ‌ونا.
۱- پرنس میشکین: پرنس میشکین در حال بازگشت از سوییس به کشور خود روسیه است او مدت چهار سال و نیم است که در خارج از کشور به سر برده. اقوامی ندارد و متعلق به یک خانواده‌ی منقرض شده‌ی اشرافی است. چهره‌ی او به خوبی در رمان توصیف شده و معمولا نقاشی‌هایی از چهره‌ی او (که کم و بیش شبیه به چهره‌ی خود داستایوفسکی است)ّ بر روی جلد ابله چاپ می‌شود. (مثلا روی جلد ترجمه‌ی مشفق همدانی از این رمان تصویری از ابله وجود داشت.) ریشی نک‌تیز و موهایی روشن و صورت لاغر و تکیده و لباس مندرس مشخصات اصلی اوست. در داستان آمده است که از اولین نگاه می‌شد بیماری‌ای شبیه به صرع در او تشخیص داد. خود فئودور داستایوفسکی به این بیماری مبتلا بود و سال‌ها از آن رنج می‌برد. پرنس بسیار ساده است و اهل پنهان‌کاری نیست. اصولا کمتر به قواعد زندگی اجتماعی آشناست.
۲- پارفیون راگوژین: فرزند یک مرد ثروتمند. سرخورده و مملو از نفرت و کینه نسبت به اطرافش. بی‌ملاحضه است. با این حال مصمم است و اکنون به نظر می‌رسد با مرگ پدرش سیمون پارفیونیچ احساس آزادی می‌کند. ضمن آنکه قرار است ثروت زیادی نیز از ارث پدری نصیبش گردد. از چهزه‌اش به نظر می‌رسد که برای انتقام از دنیایی که او را اینگونه آزار داده است باز می‌گردد. در هر جمله‌اش کنایه‌ای و گوشه‌ای به پدر مرحومش می‌زند. با این حال پرنس را دوست دارد. با وجود خشونت و نفرت و بی‌نزاکتی موجود در رفتار و صورتش به نظر نمی‌رسد انسان بدگل و بدخواهی باشد. صورتش روشن در این فصل تصویر نشده. اصولا داستایوفسکی کمتر به توصیف و تصویرگری در داستان اهمیت می‌دهد. بیشتر سعی در توضیح درونیات افراد را دارد و موقعیت آنها و هویتشان را در مقابل افراد دیگر نشان می‌دهد.
۳- لیبدف: شخصیتی از طبقه‌ی کارمندان. در زمان تزارها در روسیه (تصور کنم در زمان پطر این قانون گذاشته شد) جمعیت روسیه به طبقات مختلف اجتماعی تقسیم می‌شدند. کارمندان، در کنار رعیت‌ها (که مانند برده بخشی از زمین حساب می‌شدند) در رده‌های پایین اجتماع قرار داشتند. نظامیان و اشراف زادگان هم طبقه‌های فوقانی بودند. در نیمه‌ی قرن نوزدهم این قانون در روسیه تغییر کرد و مردم دیگر به عنوان طبقاتی‌شان شناخته نمی‌شدند. با وجود اینکه این داستان پس از تغییر قانون نوشته شده اما از لحاظ زمانی در زمان اجرای آن می‌گذرد. لیبدف شخصیتی کنه، پرحرف و سریش است. از لحاظ تصویر شبیه به وکیلی است که در فیلم ملنا اثر جوزپه تورناتوره در دادگاه ار ملنا دفاع می‌کند. او عاشق دمخور شدن با شخصیت‌های بالادستی خود است و کشته مرده‌ی پول.
در حالی که از این سه شخصیت تا پایان داستان زیاد خواهیم شنید نام‌های دیگری هم در این فصل نام برده شدند. از جمله:
۱- پاولیشچوف: شخصی‌ست که قیومت و سرپرستی پرنس میشکین را قبول کرده و هزینه‌ی درمن او در خارج از روسیه را پرداخته. او اکنون فوت کرده‌است. به همین دلیل هم هست که پرنس بی‌کس است در حالی که حتی نمی‌داند به چه دلیل پاولیشچف قیومت او را قبول کرده و آیا نسبتی با او دارد یا خیر.
۲- لیزاوتا پراکفی‌یِونا یپانچینا: همسر ژنرال یپانچین است. این خانم آخرین پرنسس باقی‌مانده از خانواده‌ی میشکین است. پرنس میشکین اعتقاد دارد که ممکن است او علاقه داشته باشد خویشاوند خویش را که کسی جز پرنس میشکین نیست را ببیند. پرنس برای او پیشتر نامه نوشته اما نامه‌اش بی‌پاسخ مانده است.
۳- شنایدر: پزشکی‌ست که درمان پرنس را در سوییس بر عهده داشته و هزینه‌ی سفر باطگشت پرنس را به روسیه پرداخته است.
۴-ناستازیا فیلیپوونا: زنی بسیار زیبا و فریبنده. به نظر می‌رسد که همه در شهر در رابطه با او صحبت می‌کنند. افسران جوان او را به یکدیگر نشان می‌دهند و به او علاقمندند. با شخصی به نام توتسکی که یک ملاک بسیار ثروتمند است زندگی می‌کند. اما گویا نسبتی با وی ندارد. در عین حال که به قول لیبدف چیزی از یک پرنس کم ندارد اما معلوم نیست چرا با یک مرد غریبه زندگی می‌کند که «می‌خواهد تا ریشش را از دست او خلاص کند و نمی‌تواند» مردی که هنوز ازدواج نکرده گرچه می‌خواهد از ناستازیا خلاص شود تا با زیباترین دختران پیترزبورگ ازدواج کند. در واقع با وجود آنکه از یک پرنسس کم ندارد ولی به اصل و نسب او در این فصل اشاره‌ای نمی‌شود (دقت کنید که مساله‌ی اصل و نسب و طبقه‌ی اجتماعی در زمانی که این داستان در آن می‌گذرد بسیار مهم است و جدی)

2 Comments

  1. هم کتاب صوتی علی بود هم این توضیحات اضافه.
    البته فراتر از کتاب صوتی بود، چیزی در حد نمایشنامه رادیویی.

  2. هم کتاب صوتی عالی بود هم این توضیحات اضافه.
    البته فراتر از کتاب صوتی بود، چیزی در حد نمایشنامه رادیویی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: