امروز کاربرد رمان نسبت به چند دهه قبل بسیار تفاوت پیدا کردهاست. رمانهای پرخوانندهتر آناناند که کمحجمترند و سبکتر. دیگر کسی حوصلهی خواندن صدها صفخه رمان را ندارد. رمانها شبیه به خبرنامهها و روزنامهها بخشی از اتفاقات روز را شامل میشوند و آدمهایی با مشخصات همینها که دور و بر خودمان هستند شخصیتهای این رمانها هستند. شاید در گذشته برخی دم از تفاوت رمان با داستان بلند! میزدند. امروز دیگر رمان با داستان بلند تفاوتی ندارد.
این نتیجهی «وضعیت» ماست. امروز ما همه چیز را کنسروشده و آماده میخواهیم. پاکیزه و بهداشتی با رنگی از واقعیت. (که در اینجا در واقع همان شباهت است با نمونههایی که میشناسیم. مثلا اگر در کنسرو ماهی تن گوشتی سبز رنگ باشد ادعا میکنیم که این گوشت گوشت واقعی ماهی تن نیست، البته نه از آن جهت که رنگ گوشت ماهی تن واقعی! را میشناسیم بلکه از آنجهت که رنگ محتویات این کنسرو با آن کنسروها که تا کنون خوردهایم متفاوت است.) جالب اینجاست که خیلی چیزها را به خاطر خودشان هم اصلا نمیخواهیم. چطور؟ چیپسهامان چیپس چیپس نیست! چیپس نمکی است و یا چیپس فلفلی و یا سرکه نمکی و بلکه حتی با طعم پیتزا!! این رقم آخری دیگر نه چیپس است و نه پیتزا که البته همان چیپس است با صعم پیتزا! یادآور همان رمانیست که نه رمان است و نه داستان بلند، ولی همان رمان است در حجم داستان بلند.
داستانهایمان هم مثل چیپسهامان باید ما به ازای بیرونی داشته باشند تا به ما مزه بدهند. داستان را برای داستان خواندن نمیخوانیم. کافی است شخصیت رمان به یکی از شخصیتهای زندهی «واقعی» اطراف خودمان شباهت داشته باشد تا کار نویسنده راحت شود و از آفرینش یک شخصیت جدید راحت شود. البته ما هم خوشحالتریم. چرا که کنسرو شخصیت را با شبیهسازی بیرونی آن باز میکنیم. ما هم نمیخواهیم و حوصله نداریم تا یک شخصیت نو و تازه، مخلوق یک نویسندهی خلاق را از سر تا ته بخوانیم و با دوست جدیدی و شخصیتهای جدیدی آشنا شویم. (همین دور وبریای خودمون هم از سرمون زیاده والله!) نمیخواهیم همراه با نویسنده تحلیلش کنیم و با اعماق وجودش آشنا شویم و دلیل تصمیماتش را حدس بزنیم و روانکاوانه و همدلانه و گاهی دشمانانه با او به ئیش برویم. ترجیح میدهیم بدانیم این هم یکی از ما هفت هشت میلیارد نفر آدم زندهی روی زمین است که همان کارهای محدود ما را میکند و فکرش هم اگر عین خودمان نه لااقل عین پسرخاله و دختر عمهمان هست. ما نشانهها را تعمیم میدهیم به همانها که میشناسیمشان. دیگر با آفرینش کمتر رمانی یک شخصیت، یک فردیت، یک انسان جدید به آدمهای زندهی روی کرهی زمین اضافه میشود. دیگر رمان خواندن تجربهای نو و شادیآور نیست. مثل روزنامه خواندن (حالا صفحهی حوادث یا سیاست) بیشتر حرص آور است. اینجا دیگر کار شاق آفرینش شخصیت از دوش نویسنده برداشته میود و صد البته لذت آفرینش هم از او سلب میشود. (آن لذت بزرگ خداوارگی هنرمندانه) ما هم یک رمان را در یکی دو نشست و بلکه هم بیشتر (چون روز به روز هم کمتر وقت داریم تا وقتمان را با رمان خواندن تلف کنیم) میخوانیم و خوشحالیم از این که رمان خواندهایم. اما در واقع چیز زیادی از دست دادهایم. انگار فقط روزنامه ورق زدهایم و از اتفاقات دور و بر خود خبردار شدهایم، همان آدمها که هر روز میبینیمشان با رویدادهای جدید (گرچه اکثرا تکراری) و آدم هایی باز از جنس خودمان دست و ئنجه نرم میکنند.
رابطهی ماهم با شخصیت رمان مثل رابطهمان با همان شخصیتی که بدان شبیهاشرساختهایم تنظیم میشود. اگر شخصیت رمان شبیه دختر خالهمان است و ما دختر خالهمان را دوست داریم در نتیجه شخصیت رمان را هم دوست داریم. اگر آن کارها را بکند که ما انتظار داریم دختر خالهمان انجام دهد، آنگاه میگوییم رمان واقعگرا بود. اگر نه میگوییم نویسنده هیچیحالیش نیست.
حالا خب چرا این همه حرف زدم. نمیدونم رو دلم مونده بود. شاید همهی اینا که گفتم اصلا درست هم نباشد. اما جدا ما حوصلهی خواندن رمانهای پر حجم را از دست دادهایم. نمیدانم چرا خودمان را از چنین لذتهایی محروم میکنیم.